سیدعلی و فاطمه ساداتسیدعلی و فاطمه سادات، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 7 روز سن داره
یکی شدن مامان وبابایکی شدن مامان وبابا، تا این لحظه: 18 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

فرشته های آسمانی که زمینی شدند

بوی محرم

پیشتر ها مادر که نبودم ، اوج گریه های محرم ،آخرش از شب هشتم یا نهم شروع می شد و در ناهار ظهر عاشورا به انتهای خودش می رسید. پیشترها مادر که نبودم ، صدای نوحه همیشه از اتاقم بلند بود و گاهی حتی بی تفاوت مشغول انجام کارهایم بودم. و آن اندوه بزرگ بزرگ جایش توی دلم خالی بود. مادر که باشی همه چیز تغییر می کند.مادر که باشی عمیق ترین و لطیف ترین و پنهان ترین حس ها را حس میکنی.مادر که باشی حساس می شوی. مادر که باشی همه روزهایت می تواند محرم باشد.مادر که باشی بی آنکه از هیچ کجای خانه ات صدای نوحه بلند باشد ،می توانی در خودت روضه بخوانی.مادر که باشی لبخند می زنی اما جایی از دلت دارد برای روضه ای آتش می گیرد. مادر که باشی بوی محرم را از ماهه...
22 مهر 1394

تصور

وقتی بچه نداشتم، تصورم در مورد تربیت بچه خیلی تخیلی بود. فکر می‌کردم بچه یک لوح سفید است که قرار است ما رویش نقاشی کنیم. یا یک تکه گِل بی‌شکل که قرار است به دستان پرتوان ما کاسه و کوزه‌ای از تویش دربیاید. مدتی که از تولد فرشته هایم گذشت، فهمیدم تا چه حد اشتباه می‌کردم. بچه‌ها موجوداتی کامل‌اند با شخصیتی منحصر به فرد. کاسه و کوزه‌ای که شکل و طرح و رنگ دارد و تربیت حداکثر می‌تواند آن را یک جای خوب در سفره بنشاند. حالا که مدتی گذشته، فکر می‌کنم حتی تصور قبلی‌ام هم بیخود بوده. بچه‌ها همه چیزشان کامل است. شخصیت‌شان، رنگ‌شان، جایشان. سفره پهن شده و همه ...
11 مهر 1394

سوراخ کردن گوش فاطمه جونم

یه مدت بود بابایی میگفت بریم گوش فاطمه رو سوراخ کنیم من از دلم نمیومدکه فاطمه رنجیده شه اخه نفس مامان خیلی معصومه... دیگه منم راضی شدم خلاصه شنبه وقت گرفتیم که البته خانم دکتر فقط اول وقت گوش سوراخ میکرد ولی بابایی دیر اومد  با کلی استرس تارفتیم مطب ساعت 5بود ومطبم وحشتناک شلوغ ... علی همش اذیت میکرد فاطمه هم یه کمی غر زدی نفس مامان  بعدش بغل بابایی خوابت برد حالا ما مونده بودیم خوابیدی  چطوری گوشتو سوراخ کنیم چون بیدار میشدی میدونستم که گریه میکنی ...... همونی شد که گفتم رفتیم تو دکتر اول ویزیتتون کرد  خدارو شکر همه چی عالی بود بعد منشی رو صدا زد که فاطمه رو بگیره منم گفتم خودم میگیرم یا باباش میگیره  ولی دکتر قبول ...
9 شهريور 1394

پنج ماهگیتون مبارک میوه های زندگیم

خدایااااااااااااااااااا شکرت.به قول احمد که بهم میگه میدونی خدا نعمت ورحمت رو در حقت تموم کرده.از اینکه یه دختر وپسر صحیح وسالم بهمون داده.بازم شکرت خدا به خاطرفرشته هایی که به ما دادی وصدای خنده این فرشته ها تو خونه ما هیجان وخنده رو اورده.. خدایا چقدر زود میگذره زود، اما خیلی سخت ولی خوب شیرین به همین زودی پنج ماهتون شدجیگرای مامان هرچند این چهارماه زود گذشت ولی برای من واحمد اندازه 4سال بودوااااااااقعاتو این 4ماه احمد نصف موهاش سفید بود سفید ترم شد جدای از اینکه شب تا خودساعت 7صب بیدار بودین وگریه میکردین واحمد با چرت زدن وچشای قرمز باید 7ونیم میرفت سرکار (همسفر زندگیم فقط میتونم بهت بگم خدا قوت اجرت با خدا که یک لحظه منوتنها...
28 مرداد 1394

تولد سه ماهگی نفسهام

سلام توت فرنگیای من قربونتون بشم اللهی که اینقد تند تند از عمر زیباتون میگذره و شما هم روز به روز شیرینتر ودوست داشتنی تر میشین هرچند این تندی برای من که دیره و سخت ولی برا شما تند تند خلاصه بگم براتون از این سه ماه هم روزای سخت داشتیم هم روزای شیرین البته که سختیای زیادمون اون دو ماه اول بود اما الحمدلله این ماه سوم خیلی بهتر بودین ماشاالله تو این ماه شما بازیگوشتر شدین خندیدناتون بیشتر شده صدا در آوردناتون بیشتر شده و اما علی یه کمی گردن گرفته و میتونه روی شکم  که میخوابه کمی سرشو بالا نگهداره اما فاطمه جونم هنوز نمیتونه گردنشو نگهداره و من یه کوچولو ناراحتم براش ولی خب به جاش فاطمه کارای دیگه میکنه که علی نمیکنه مثلا فاطمه خیلی صداها...
20 تير 1394

ماه گرد دوم

غنچه های نانازم سلام قربونتون بشم اللهی که اینقد ایام زود زود میگذره وشما هی روز به روز بزرگتر میشین انگار همین دیروز بود که دنیا اومدین چه زود دو ماه از عمر زیباتون گذشت قربونتون بشم ایشالا  که دویست ساله بشین خلاصه امشب شب تولد دوماهگیتون بود با بابایی جشن کوچولویی براتون گرفتیم البته که شما همه اش خواب بودین ولی خب عکساشو گرفتیم واون موقع که بزرگ شدین میبینین یه کیک کوچیک بودو شمع و منو بابا و شما دوتاخلاصه خیلی خوش گذشت و کیکم ما به جای شما خوردیم  بگم براتون از این دوماه ایام خیلی سخت میگذره تمام وقتم صرف شما دوتا شده یعنی به هیچ کاری نمیتونم برسم یه غذا گذاشتنم دیگه خیلی هنر برام  این روزا علی خیلی دل پیچه داره طوری که ه...
18 خرداد 1394