سیدعلی و فاطمه ساداتسیدعلی و فاطمه سادات، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 7 روز سن داره
یکی شدن مامان وبابایکی شدن مامان وبابا، تا این لحظه: 18 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

فرشته های آسمانی که زمینی شدند

ماجرای مسلمان شدن پسرم

روز دوشنبه 28اردیبهشت94بعدازظهر بود که بابااحمد قراربود سید علی رو ببر ختنه بکنه چندروز قبلش بهم گفته بود که بعد چله شون ختنه اش میکنه و به همین دلیل من دل تو دلم نبود وخیلی از این موضوع ناراحت بودم وحالم اصلاخوب نبودخلاصه روز دوشنبه رسیدو بابا احمد همراه منو عمو نقی و زن عمورفتیم مطب دکتر اسماعیلی یه چند دقیقه ای تو مطب معطل شدیم تا اینکه بابایی و عمو و زن عمو تو رو بردن داخل اتاق ختنه ومنم که اصلا دلشو نداشتم که تو محوطه مطب وایسم چه برسه به اینکه برم داخل اتاقو به همین دلیل   پاشدم رفتم پشت در خروجی وایسادم واز بس تو فکر علی بودم همه اش صدای جیغ بچه تو گوشم بود و فکر میکردم که صدای علی منه خلاصه حالم بد تر شدو زدم زیر...
1 خرداد 1394

تولد یک ماهگی

سید علی و فاطمه سادات یک ماهگیتون مبارک ایشالا صد سالگیتونو جشن بگیریم خیلی خیلی خیلی خوشحالیم به خاطر بودنتون وای که چقدر دوستون دارم هر کاری میکنم عکساتونو بزارم تو وبتون ولی نمیشه نمیدونم چرا همه اش خطا میزنه ببینم کسی کمکم میکنه خلاصه این روزا اصلا نمیدونم چه جوری داره سپری میشه چون تمام وقتم صرف شما دوتا شده قربونتون برم خیلی دلپیچه دارین خیلی غصه میخورم وقتی میبینم اذیت میشین اللهی که من براتون بمیرم علی مامان که اصلا دل نداره تا دل پیچه میاد سراغش فورا میزنه زیر گریه تا مامان یا بابا بغلش بکنن بعد آروم بگیره ولی فاطمه مامان وای که قربون اون دلت برم مامان هر چیم پیچ میخوری ولی اصلا نق نمیزنی معلومه ماشالا خیلی سخت کوشی از این بابت مطمی...
18 ارديبهشت 1394

تولد فرشته هام

به نام خداوندی که انسان را از قطره خونی خلق کرد بالاخره بعد از نه ماه سختی و انتظار فرشته های ما هم پا به این دنیا گذاشتن و زندگیمونو سراسر نور بارون کردن سید علی وفاطمه سادات من در روز چهارشنبه 19/1/1394 ساعت 11/26 دقیقه صبح سید علی با وزن 2300وقد 46 ودور سر 34 وساعت 11/27 دقیقه هم فاطمه سادات با وزن 2550 وقد 47 ودور سر 34 متولد شدند ومن صدای زیبای گریه شونو شنیدم آخه من از طریق آمپول بی حسی سزارین شدم و خودم همه چیو حس کردم خیلی حس خوبی بود خدا ایشالا نصیب همه اونایی بکنه که آرزوشو دارن
4 ارديبهشت 1394

اخرین پستام

سلام دردونه های مان وبابا.. دیگه چیزی نمونده که همدیگه رو ببینیم  خدایا شکررررررررررت دیشب ساعت6 نوبت دکتر داشتیم ساعت 9اینا بودنوبتم شدهمش تو فکر بودم که الان دکتر چی میگه دوباره مطب افتضاح بود  کمرم بدجور شده بود پوست شکمم یه طوری شده انگاری باد رفته زیرش مثل قبلا سفت نیست به احمد میگم مثل پوست گوسفند شده بچه هام تکونشون خیلی خیلی کم شده..شلوغی مطب وسریع ویزیت کردن دکتر دوباره نزاشت من سوالامو بپرسم پاک فراموش کردم..خلاصه رفتم تو وگفت خوب دیگه بستری کنیم یه هومور مور شدم  یعنی تموم شد خدایا!!!!!!!!!!!!دیگه گذاشت 37هفتگی تموم بشه یعنی سه شنبه باید برم نامه بستری بگیرم ولی بازم حیران که نگفت طبیعی یا سزارین اون طوری که دک...
16 فروردين 1394