سیدعلی و فاطمه ساداتسیدعلی و فاطمه سادات، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 7 روز سن داره
یکی شدن مامان وبابایکی شدن مامان وبابا، تا این لحظه: 18 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

فرشته های آسمانی که زمینی شدند

روزهای خیلی سخت

امروز بعد ازظهر یه استرس خیلی شدیدی بهم وارد شد یه لکه خیلی کوچیک دیدم آخه تا الان اصلا لکه اینا نداشتم فقط همون لحظه بود تا یه ساعت 5 دقیقه 5دقیقه چک کردم خبری نبود از ترس داشتم میمردم  نمیدونستم چیکارکنم آخرش پاشدم رفتم دکتر آمپول برام نوشت وگفت نگران نباش چیزی نیست نمیدونم دیگه کلا یه زره حوصله واعصاب برام مونده بود که اونم پر ....جوجوای مامان این  روزا اصلا حوصله ندارم نفسم بالا نمیاد تپش قلب دارم  نمیتونم غذا بخورم شبا هم که تا خود صبح  بیدارم  سوژه امروزم شد قوز بالا قوز خلاصه حسابی ترسیده بودم از ترس بی اختیاری ادرار گرفته بودم آخه قربونتون برم مامانی رو کم اذیت کنید به خدا همه زندگی من نفس من شمایید خدایا مو...
25 دی 1393

بدون عنوان

سلام خوشملای من حالتون چطوره البته که میدونم حالتون خوبه چون از شلوغ کردناتون تو شکمم میفهمم ایشالا که تا روز زایمان همیشه اینجوری شلوغ کنین.خب فردا به امید خدا وارد هفته                      میشیم فقط                    هفته دیگه مونده تا منو بابایی بتونیم بغلتون کنیم وای که وقتی فکرشو میکنم از خوشحالی گریه ام میگیره پس قرارمون هفته سی وهفتم  حالا میخوام براتون حرفای خوش خوش بزنم دیروز بابابایتون رفتیم و چیزای خوشگل خوشگل براتون گرفتیم ای ناقلاها نمیدونی...
22 دی 1393

تولد همه زندگیم

این هفته هم تموم شد امشب تولد بابایی بود خیلی دلم میخواست یه تولد درست وحسابی میگرفتم  ازخجالتی بابایی در میومدم ولی حیف که وضعیتم اجازه نداد خلاصه منم دیشب با خودم فک کردم صبح بلند میشم یه کیک درست کنم قبل از اینکه بابایی بیاد همه چی تموم شه منم چون نمیتونستم زیاد سرپا وایستم همه چی رو سریع قاطی پاتی کردم فقط میدونستم  دارم کیک درست میکنم حالا مثلا میخواستم کیک رو قایم کنم تا شب ولی شانس من کیک در حال پختن بود که بابایی اومد منم خودم وزدم به بیخیالی خیلی خنده داربود چون بابایی همش تو اشپزخونه بود خیلی تابلو بودم هیچی کیکم درست شد دیدم فا جع شده منم چاره ای نداشتم جز اینکه همه چی رو بگم نمیدونستم بخندم چیکارکنم دیگه ک...
18 دی 1393

بدون عنوان

دیروز بالاخره نوبت بعدی ویزیتم شد که برم دکترازظهر با همسری رفتیم تا 10 شب دیگه واقعا خسته شده بودیم بیچاره همسری خیلی عذاب وجدان گرفته بودم  پادردگرفته بود منم به خاطر جواب ازمایش خونم خیلی دلواپس بودم که ببینم دکترم چی میگه بعد از کلی معطلی طبق معمول دکترم یه بد نیست گفت و یه سونو انگار نه انگار که دکتره خلاصه با همسری رفتیم سونو وقتی رو تخت دراز کشیده بودم اونقدر به جوجه هامون  فشار اومده بود شکمم وحشتناک باد کرده بود من وهمسری از ناراحتی میخندیدیم قربونشون برم دوباره زندگی گرفتیم نفس گرفتیم ازاینکه میدیدم دکتر میگفت همه چی خوب وعالیه  کف پاتونو نشونم داد نمیدونم مال کدوم یکی تون بود آخ بیان دنیا من اون کف پاتونو ب...
7 دی 1393

نوشته ای از طرف بابایی

ژیگولای بابا سلام امشب که من این نوشته رو براتون مینویسم شما وروجکا دقیقا20هفته و2روزه که تو دل مامانی هستین خوشگلای بابا خیلی ورجه وورجه میکنین ماشاالا معلومه یه کمی شلوغین که از همین الان دارین تو شکم مامانی بالا پایین میپرین البته از این نظر بگم که به مامانتون رفتین نه من خلاصه اینو براتون نوشتم که فردا یه وقت وبلاگتونو خوندین نگین پس بابا کجا بوده چرا اصلا چیزی برامون ننوشته همین قد بهتون بگم که شما دوتا روشنی زندگی منو مامانین با اومدنتون زندگیمون رنگو بوی دیگه ای گرفته راستی وروجکا امروز که مامانتونو برده بودم بهداشت پیش بهیار تا شما دوتارو چک کنه یکیتون خودشو قایم کرده بود اگه بدونم کدومتون بودین لپشو گاز میگیرم طوری که قرمز بشه خل...
20 آذر 1393

ازمایش خون

امروز دوباره رفتم بهداشت نصفه خیلی کمی از راه رو با پا رفتم شکمم خیلی سفت شده بود رفتم که دوباره خون روچک کنن آخه از رو ازمایش اولی که داده بودم گفتن یه زره کم خونی یه زره که چه عرض کنم  مامایی که اونجا بود دوباره صدای قلب جوجه هامو گوش داد قربونش برم فداتون بشم  خدا شمارو برای من نگه داره که شما فقط امید من وبابایی هستین اونم دکتر بی فکر وبی عقلی دارن برگشته به من میگه اره شاید تالاسمی داری دیوووننن به خدا.......... اومدم خونه دوباره زندایی معصومه زنگ زده بود دوروزه جوابشو ندادم ها در به در دنبال من میگرده ببینه من کجام بدبخت فضول منم الکی گفتم خونه مادر شوهرم بودم  به خدا دارم دیونه میشم  میگم بگیرم یه دست کتک...
20 آذر 1393

تقدیم به کسی که همیشه همراهم بوده دووووستت دارم

گل من امروز از عمق وجود خودخدایم راصدا کردم، نمیدانم چه میخواهی ولی امروز…برای تو، برای رفع غمهایت، برای قلب زیبایت ، برای آرزوهایت، به درگاهش دعا کردم ومیدانم خدا ازآرزوهایت خبردارد، یقین دارم دعاهایم اثر دارد. ...
18 آذر 1393

بدون عنوان

دیشب وقت دکترم بود لحظه شماری میکردم برم تو صدای قلبشون رو بشنوم از ساعت4رفتم مطب تاساعت10شب مطب بودیم البته شوهرم اومده بود ولی خیلی کلافه شده بود اونم فقط به خاطر این فسقلی هاست که میاد خلاصه تانوبت من شدرفتم تو دکترم که اصلا انگارنه انگار اصلا نفهمید من چی گفتم همش با موبایلش ور میرفت وقتی رفتم دراز کشیدم تا صدای قلبشون رو بشنوم قلب خودم داشت میومد تو دهنم وقتی شنیدم دوباره نفس گرفتم خدارو صدهزارمرتبه شکر  که قلبشون داره میزنه وبه من وبابایی زندگی میده فسقلی های مامان وبابایی تورو خدا خود شما ازخدا بخواین که صحیح وسالم بیاین تو بغل مامان وبابایی وقتی تومطب بودم زندایی معصومه اومد من وقتی به خونشون زنگ میزنم که بریم خونشون اصلا ...
17 آذر 1393