بدون عنوان
دیشب وقت دکترم بود لحظه شماری میکردم برم تو صدای قلبشون رو بشنوم
از ساعت4رفتم مطب تاساعت10شب مطب بودیم البته شوهرم اومده بود ولی خیلی کلافه شده بود
اونم فقط به خاطر این فسقلی هاست که میاد خلاصه تانوبت من شدرفتم تو دکترم که اصلا انگارنه انگار اصلا نفهمید من چی گفتم همش با موبایلش ور میرفت
وقتی رفتم دراز کشیدم تا صدای قلبشون رو بشنوم
قلب خودم داشت میومد تو دهنم وقتی شنیدم دوباره نفس گرفتم
خدارو صدهزارمرتبه شکر که قلبشون داره میزنه وبه من وبابایی زندگی میده
فسقلی های مامان وبابایی تورو خدا خود شما ازخدا بخواین که صحیح وسالم بیاین تو بغل مامان وبابایی وقتی تومطب بودم زندایی معصومه اومد من وقتی به خونشون زنگ میزنم که بریم خونشون اصلا نیستن یا خواب یا با دایی باقر دعواش شده هر دفعه یه بهونه ای میاره الان پاشده اومده منو تو مطب دکترببینه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟جالب نیست
؟؟؟؟؟خوب اومد شکم منودید راحت شد
اسمشم نمیزارم فضولی حتما اسمش کنجکاوی
خدایا فقط ازت میخوام شوهرم وبچه هام رو از چشم بد دور کنی خودت مواظبمون باش امان از دست این مردم دورو که من هیچ وقت نمیتونم بشناسمشون نمیدونم چی بگم.gif)



بدون عنوان 







مامانی