بدون عنوان
دیروز بالاخره نوبت بعدی ویزیتم شد که برم دکترازظهر با همسری رفتیم تا 10 شب دیگه واقعا خسته شده بودیم
بیچاره همسری خیلی عذاب وجدان گرفته بودم پادردگرفته بود منم به خاطر جواب ازمایش خونم خیلی دلواپس بودم که ببینم دکترم چی میگه بعد از کلی معطلی طبق معمول دکترم یه بد نیست گفت و یه سونو انگار نه انگار که دکتره
خلاصه با همسری رفتیم سونو وقتی رو تخت دراز کشیده بودم اونقدر به جوجه هامون فشار اومده بود شکمم وحشتناک باد کرده بود من وهمسری از ناراحتی میخندیدیم
قربونشون برم دوباره زندگی گرفتیم نفس گرفتیم
ازاینکه میدیدم دکتر میگفت همه چی خوب وعالیه
کف پاتونو نشونم داد نمیدونم مال کدوم یکی تون بود آخ بیان دنیا من اون کف پاتونو ببوسم
من که زیاد نمیتونستم ببینمتون یعنی سردر نمیاوردم ولی بابایی همه چی رو دیده بودخدارو شکر. دکتر سونورو از زیر دندهام شروع میکرد منم هاج واج
گفتم مگه تا اونجا اومده دکترم میخندید میگفت اره تا اخر حاملگیت تا زیرگلوتم میاد به دکترم گفتم شکمم زیادسفت میشه میگفت بایدبستری شی حالا فعلا امپول برام نوشته وضعیتتم اصلا خوب نیست از معده درد ونفس تنگی و سردرد.. اگه خدا بخواد ماه هفتم تموم بشه میخوام آش نذری درست کنم
البته حالا به بابایی بگم ببینم چی میگه..... ایشاا.. شما صحیح وسالم به دنیا بیاین دیگه هیچی مهم نیست


بدون عنوان 



