سیدعلی و فاطمه ساداتسیدعلی و فاطمه سادات، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره
یکی شدن مامان وبابایکی شدن مامان وبابا، تا این لحظه: 18 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

فرشته های آسمانی که زمینی شدند

اخرین پستام

1394/1/16 11:20
نویسنده : مامانی
360 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دردونه های مان وبابا.. دیگه چیزی نمونده که همدیگه رو ببینیم  خدایا شکررررررررررتniniweblog.com

دیشب ساعت6 نوبت دکتر داشتیم ساعت 9اینا بودنوبتم شدهمش تو فکر بودم که الان دکتر چی میگه دوباره مطب افتضاح بود  کمرم بدجور شده بود پوست شکمم یه طوری شده انگاری باد رفته زیرش مثل قبلا سفت نیست به احمد میگم مثل پوست گوسفند شده بچه هام تکونشون خیلی خیلی کم شده..شلوغی مطب وسریع ویزیت کردن دکتر دوباره نزاشت من سوالامو بپرسم پاک فراموش کردم..خلاصه رفتم تو وگفت خوب دیگه بستری کنیم یه هومور مور شدم  niniweblog.comیعنی تموم شد خدایا!!!!!!!!!!!!دیگه گذاشت 37هفتگی تموم بشه یعنی سه شنبه باید برم نامه بستری بگیرم ولی بازم حیران که نگفت طبیعی یا سزارین اون طوری که دکترمیگه سر جفتشون پایینه طبیعی خدایا چیکار کنم درد طبیعی رو بکشم ودست اخرسزارین شم اونم من یه زره طاقت درد ندارم  از مطب اومدیم  دلم هوری ریخته حالم عوض شده بود  رنگم عوض شده باورم نمیشه یعنی فقط دوروز مونده به دیدار !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!روحیم رو باختم از ترس برخلاف همه این سالها برا اولین باور احمدم نتونست نگرانیشو بروز نده خدایا یعنی این احمده ؟؟ من فکر میکردم مثل همیشه  بهم صبوری میده وارومم میکنه  منم بدتر شدم احمد که کوه صبر وارامشه  این طوری قیافش از نگرانی داااااااااااااااد میزنه  اونم هول کرده نمیدونه چیکار کنه ونمیتونه جواب سوالامو بده.. انگاری باید خودم یه کاری کنم تو فکر اینم که یه سکه ای  چیزی برا دکتر بخرم که  هوام رو داشته باشه  ولی انگار فرقی نمیکنه...هیچ کدوممون باور نمیکنیم که 9ماه سختی ومکافات داره تموم میشه!!!!از یه طرف خوشحال از طرفی هم...الان که داره تموم میشه خیلی دلم برا این روزا تنگ میشه تو این 9ماه من کلا عوض شدم یه ادم دیگه ای شده بودم ارومممم.......خدایا میدونم بنده ی خوبی برات نبودم هیچ وقت نتونستم نعمتهایی رو که تو زندگی بهم دادی رو ببینم وشکر کنم بزرگترینش همسرم احمد بود که تو این 9ماه فوق العاااااااااده سختی کشید الانم دوقلوهای گلم وخیلی خیلی چیزای دیگه ولی تو بازم پا به پام اومدی وتنهام نزاشتی  ازت میخوام بازم تنهام نزاری وکمکم کنی بتونم محبتهایی همسرم رو جبران کنم وگلام رو بزرگ کنم خدایا خودت مواظبمون باش خودم وسپردم دستت... از همه دوستای گلمم میخوام برام دعا کنن......خدایا...!!

خدایا حواست هست صدای هق هق گریه هایم

از همان گلویی می آید که تو از رگش به من نزدیکتری...!!!

پسندها (8)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (13)

مامان مهسا
16 فروردین 94 12:53
الهی من قربون هرستای شما بشم گوگولی ها . آجی جونم زود زود بیا خیلی واست دعا میکنم عزیزممممممممممممممم یادت باشه اونی که این مسیرو پیش پات گزاشت هواتو داره تا آخرش ، خودشم همین نزدیکی هاست که دلگرمیم به بونش .. دوستت دارم خواهری به امید به سلامتی فارغ شدنت
الــنـــازجوون
16 فروردین 94 16:48
خانمی اول ازهمه براتون صبر از خدا میخوام وسلامتی خودتون و دوقلوهای نازتون خداروشکر که این نه ماه رو به خوبی و خوشی تموم کردید سختی که همه داریم....انشالله به راحتی هم زایمان میکنید حیف که دیرهمو شناختیم و من هنوز نیمه ی راهم و شما راحت میشید....خدا بچه هاتون رو بهتون ببخشه و بااومدنشون خوشبختیتون صدبرابربشه...اتفاقا دوقلوهای منم دختر پسرن و این خیلی عالیه برامون خدا حافظ همه ی نی نی ها و ماماناشون باشه انشالله
مامان فاطمه حانیه
17 فروردین 94 12:19
سلام دوسی جونم خوبی خدارو شکر که به آخر بهترین روزها رسیدی وقتی ببینیشون روزات قشنگتر از قبل میشه من که این مدت خونه مامان بودم تا دندوناشون دربیاد از وقتی هم که برگشتیم اصلا فرصت که وبلاگ رو به روز کنم نداشتم بعدا همه اینا سرت میاد میفهمی مارو بی هبر نذاری ایشالله به راحتی زایمان کنی و بچه های گلت سالم به دنیا بیان راستی چی شد اسم گلاتو عوض کردی؟ نکنه مثل من نذر حضرت فاطمه کردیشون؟
مامان فاطمه حانیه
17 فروردین 94 12:42
راستی دوسی جونم اسمای خیلی قشنگی گذاشتی اینکه سید هم همراه اسمشون هست خیلی قشنگه ناراحت نشی حااا اما اسمای اول رو اگه میذاشتی هم با سید بودن جور در نمیومد هم زیاد جالب نبودن اما الان واقعا اسماشون به دل میشینه به خصوص ایشالله وقت صدا زدن قشنگ میشه
فاطمه
17 فروردین 94 14:28
سلام عزیزم ارامشت رو حفظ کن استرس تو این لحظه ها طبیعیهربعدها دلت تنگ میشه ... بهتره سزارین کنی به نظر من اخه هم میترسی و خم دوتا بچه طبیعی کمی سخت و شاید برای بچه ها خطرناک باشه ... سزارین ترس نداره فقط بعد به هوش اومدن سرت رو اصلا تکون نده تا زمانی که باید از روی تخت بلند شی و راه بری .... اخه من اینکارو نکردم سردرد وحشتناکی تا ده روز داشتم و با وجود دوتا بچه خیلی بهم سخت گذشت ... خونه هم که اومدی شکمت رو با شکم بند ببند تا درد جای عملت خیای کمتر شه ... موقع زایمان واسه همه دعا کن مخصوصا اونایی که بچه ندارن ...منکه واسه اونایی که دعا کرجز یکیشون همه بچه دار شدن معجزه اسا ... اخه میگن زنها موقع زایمان از همه گناهانشون پاک میشن تا مادر شن ... پس همه رو دعا کن من نترسرخودتو و بچه هاتو بسپر به خدا ...
مامان مهسا
20 فروردین 94 22:29
سلام اجی جووووووووووونم خوبی قربونت برم ؟؟؟ فرشته هام به دنیا اومدن قربونشون برممممممممممم الهی
عاطفه و بهزاد
27 فروردین 94 11:32
سلاممممممممممممممم بي صبرانه منتظر عكساي دوقلوهاممممممممم واي خداياا ايشالله هميشه سالم باشي و سايت رو سر ني ني هاي نازت اونام هميشه سالم باشن
مامان مهسا
31 فروردین 94 15:46
سلام عزیز دلممممممممممممممممممم اجی گلم خوبی ؟؟ خوشی ؟؟ نی نی های جیگرم چطورن ؟؟؟ الهی فداشون بشم من زود زود عکسشونو بزاری هااااااااا نه والا اجی موهاشون ریخت و کچل شدن حالا ولی کم کم دارن رشد میکنن ای فدات بشم اجی جونم بالاخره تموم شد دیدی اصلا هم کاری نداشت تـــــــــــــــــبریک آجــــــــــــــــی
مامان فاطمه حانیه
1 اردیبهشت 94 21:04
سلام دوست عزیزم خدااااا جوجوهای خاله اومدن وااااای مبارکه انشالله نمیدونی چقد خوشحال شدم باورکن ازته دل بود اینقد از زایمان کسی خوشحال میشدم چون میدونستم چی میکشی و کشیدی انشالله که از این به بعد راحت و به سلامتی بزرگشون کنی اگه میشه دوست دارم خاطرات زایمانتو بخونم رمزتو بفرست
عباس پدر مهربان
2 اردیبهشت 94 9:40
سلام كم پست رمز دار بزارید
زیــنب (مامان)
3 اردیبهشت 94 16:47
سلام عزیزم دیگه فرشته هات رو به آغوش کشیدی خدا رو شکر خیلی برات خوشحالم در اولین فرصت عکساشون رو بزار تو وبت تا ببینم واگه دوست داشتی رمزت رو بده تا محرمانه هات رو هم بخونم ببینم چی نوشتی
هانى
4 اردیبهشت 94 15:17
به منم رمز ميديد؟
ĸoѕαr
4 اردیبهشت 94 17:36
سلام خاله خوشحال میشم بهم سربزنید...