سوراخ کردن گوش فاطمه جونم
یه مدت بود بابایی میگفت بریم گوش فاطمه رو سوراخ کنیم من از دلم نمیومدکه فاطمه رنجیده شه اخه نفس مامان خیلی معصومه... دیگه منم راضی شدم خلاصه شنبه وقت گرفتیم که البته خانم دکتر فقط اول وقت گوش سوراخ میکرد ولی بابایی دیر اومد با کلی استرس تارفتیم مطب ساعت 5بود ومطبم وحشتناک شلوغ ... علی همش اذیت میکرد فاطمه هم یه کمی غر زدی نفس مامان بعدش بغل بابایی خوابت برد حالا ما مونده بودیم خوابیدی چطوری گوشتو سوراخ کنیم چون بیدار میشدی میدونستم که گریه میکنی ...... همونی شد که گفتم رفتیم تو دکتر اول ویزیتتون کرد خدارو شکر همه چی عالی بود بعد منشی رو صدا زد که فاطمه رو بگیره منم گفتم خودم میگیرم یا باباش میگیره ولی دکتر قبول نکرد واااااااااااااااای خدای من دکترم عینکشو دراوردبدتر کورشد فاطمه مامان نگوووووووووووو، یعنی از اون روز اون لحظه یادم میفته حالم بد میشه واشکم سرازیر میشه هیچ وقت خودم رو نمیبخشم تو یادت میره ولی من نه یکی از گوشاتو خیلی تکون خوردی یه نمه خون اومد...........منم علی رو میبردم گوشه اتاق ودوباره میومدم جلو میگفتم فاطمه مامان فدات شم یعنی اون نگاهی که همش میخواستی بغلت کنم داغونم کرد چقدر گریه کردی مامان به قربونت،خدارو شکر به خیر گذشت و تموم شد الان راضیم که زودتر اتفاق افتاد وبزرگ بشی هیچ دردی رواز سوراخ گوشت یادت نمیمونه ..الهی هیچ وقت تو زندگیتون گریتونو نبینم فقط دردانه های زندگیم، شما بهشت من وبابایی هستین اخه دوستون داریمممممممممممممم... حتما میام وعکساتونو میزارم
صد کهکشان ستاره وهفت آسمان حریر
آورده ام که فرش کنم زیر پای تو
رنگین کمانی از نخ باران تنیده ام
تا تاب هفت رنگ ببندم برای تو
چیزی عزیزتر ز تمام دلم نبود
ای پاره دلم،که بریزم به پای تو
امروزتکیه گاه تو آغوش گرم من
فرداعصای خستگی ام شانه های تو


سوراخ کردن گوش فاطمه جونم 










