10ماهگی
بنام خالق فرشته ها..
خیلی وقته که چیزی از فرشته هام ننوشته ام الان که دارم این مطالبو مینویسم ساعت 12 شب علی و فاطمه جونمم تو تختشونن و بابابا شون بازی میکنن واز ته دل دارن میخندن طوری که صدای خنده اشون آپارتمانو گرفته قربونشون برم اللهی وقتی این خنده هارو میبینم احساس میکنم خوشبخت ترین آدم روی زمینم که البته از نظر خودم اینجوریه چون واقعا مگه میشه با وجود داشتن این فرشته ها احساس خوشبختیم نکرد فقط میتونم بگم خداااااااااااااااااااااااااجون ممنونم ازت.....واما از 10 ماهگی بگم خیلی چیزا هست ولی نمیتونم همه شو بنویسم این که علی ماشالا دیگه چیزی نمونده که راه بیفته و فک کنم تا تولدش دیگه کاملا بتونه بدون کمک راه بره چون از هر چی بالا میره ازهر چی که دم دستش هست(مبل-بوفه-پشتی ووووووو)میگیره و بلند میشه عاشق کارای باباشه هر کاری که باباش میکنه فورا اداش میکنه قربونش برم اللهی جدیدا هم که زبون باز کرده میگه اگا-ما ما...البته که فاطمه جونم خیلی وقته که زبون دار شده بابا ماما عما اینارو میگه ولی قربونش برم چهار دستو پا نکرد همه اش سینه خیز میره هرکجا که داداشش بره اینم دنبالش باهم دور از چشم منو باباش میرن تو اتاقشون وبازی میکنن وهرچی صداشون میکنیم انگار نه انگار ولی تا بابایی میگه علی-فاطمه بابا رفت خداحافظ فورا میان یه سرکی میکشن و وقتی مطمئن میشن دوباره برمیگردن تو اتاق.این روزام که عید داره نزدیک میشه و خریدو بازار خرج و مخارجم که الا ماشالا همه چیم گرون ولی چه میشه کرد نمیشه هم که نخرید جون شوهری سلامت ایشالا که خدا بهش تن سالم بده که بتونه کار کنه و نون حلال در بیاره الحمدلله که تا بحال مشکلی نبوده و محتاج کسی نبودیم از این به بعدم ایشالا که به همین منوال پیش بره..خب حالا کمی ام از خودم بگم از دلتنگیایی که تمومی نداره آخه یه هفته دیگه یعنی از 24بهمن شوهری اضافه کاریش شروع میشه و از صب میره تا شب حالا یه احتمالی هست که از 1 اسفند شروع بشه پارسال همین موقع علی وفاطمه تو دلم بودن وشوهری میگفت تنها نیستی ولی امسال چی بچه ها خیلی میفهمند ماشالله وقتی باباشون خونه نیست خیلی بهونه میگیرن وبازی نمیکنن ولی وقتی بابا شون بیاد جیغ بازی یادشون میاد حالا چه برسه به اینکه صب بره تا دیر وقت خودمم حال وحوصلم نمیمونه ...فقط توکل به خدا


10ماهگی 




