بدون عنوان
امروز شوشو ازسرکار دیر اومد حوصلم سررفته بود
فردام جمعه س..ازصبح دریغ ازیه زنگی که به خونمون بخوره
دیشب تا صب نخوابیدم بیچاره شوشو هم نخوابیدنمیدونم امروز سرکار چطوری کار کرده مگه ناله های من دیشب گذاشت بخوابه دیشب نفسم بالانمیومدنصف شبم شکمم سفت شده بودفقط گریه میکردم
خدایا سایه شوشورو بالای سرمنو جوجوام نگه دار..داره سخت میگذره خدا کنه این چند ماه هم به خوبی وسلامتی بگذره وبه هفته 38 برسیم الهی آمین دیشب توجام دراز کشیده بودم نمیدونم جوجوان دارن تکون میخورن
؟قربونشون برم همه زندگی منو بابایین هرچی سریع بگذره اون روز بیاد که ببینیمشون که چه فسقلی هایی بودن اینقدر من وبابایی رو اذیت کردن نمیدونم بعضی وقتا تاریخ زایمانم روحساب میکنم میفته توفروردین که هیچ کس خونه نیست
همه مسافرتن مامان شوشوم که اسفند ماه میره مکه من میمونم و شوشو البته مامان اینای خودم هستن الانم تنهام شوشو رفته بیرون هیچکسم توآپارتمان نیست.دیشب وقتی شوشواومد بهم گفت رفتم سیسمونی یه سری زدم وای خدایا چه ذوقی دارم این ماه 6هم تموم بشه باشوشوبریم سیسمونی بخریم اونم برای دوتانینی چه حالی میده .gif)
.gif)
.gif)


بدون عنوان 






