سیدعلی و فاطمه ساداتسیدعلی و فاطمه سادات، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 7 روز سن داره
یکی شدن مامان وبابایکی شدن مامان وبابا، تا این لحظه: 18 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

فرشته های آسمانی که زمینی شدند

واما هشت ماهگی خوشگلام

1394/8/23 18:07
نویسنده : مامانی
267 بازدید
اشتراک گذاری


پیامبــــــر گرامی اسلام(صلوات الله علیه) فرمودند : کودکان را به پنج دلیل دوست دارم

 

1- “گـریه مـی کننـد” چـــرا کـــه چشمـان گـریـان کـلیــد بهشت اسـت
۲- “قهـر می کنند” ولی زود آشتی میـکننـد چرا که دلی “بی کینه” دارنـد
۳- “چیزی را زود خراب میکننـد” چـون “دلبستگـی” بــه دنیـا نـدارند
۴- “بـا خاک بـازی مـی کنند” چـون “غـرور” نــدارنـد
۵- “هـر چـه دارند مـی خـورند” چـون غم فـردا نـدارنـد

 

خدایا به خاطر دادن همچین فرشته هایی ازت ممنونم این فرشته ها آرامش وبرکت خونه مارو زیاد کردن من نیمدونم چه طوری شکرت رو به جا بیارم  ممنونم که هستین من با شماس که نفس میکشم....خدایا شکرت

وقتی صورت بچه هامو نگاه میکنم  خیلی دوست داشتنی وشیرینن ومعصومیت وپاکی از وجودشون میباره حسابی خوردنی شدین...

فاطمه عمرم، این روزا بابا میگه ویه دونه با میگه چند ثانیه بعدش دوباره یه با دیگه وبابایی رو دیونه میکنه

خیلی خیلی کنجکاو شدین.عاشق کنترل تلویزیون هستین ومهمتر از همه اینها تلفن،میرین سیم تلفن رو میکشین محکم میکوبینش زمین بعدش  میارین وسط خونه وسر تلفن علی موهای فاطمه رو میکشه....فاطمه گلی هم داره دندون در میاره  دندوناش زده بیرون ولی نه خیلی تو این مدت فقط خودش اذیت شد ومارو اذیت نکرد فدای دخترم بشم اصلا دختر یه چیز دیگه ای  منم تا یه چیزی میدم سریع نصفش میکنه به خاطر همین میترسم. علی خیلی بد غذاس ولی فاطمه نه خدارو شکر البته علی میخوره ولی نصف غذا یاروی زمینه یاروی لباسش یا رو میز غذا خوریش به خاطر همین غذایی نمیمونه که علی آقا بخوره ,ولی در عوض جفتشون عاشق غذای سر سفرن. من وبابایی اصلا نمیدونیم چطوری غذا میخوریم وچی میخوریم فقط میزنیم رو هم که تموم بشه از بس شماها وسط سفره میاین

خیلی خوب نمیتونین بشینین فاطمه بهتر میشینه ولی هر دوتا تون میفتین علی  هم وقتی باباش خونه باشه دوست داره از سرو کولش بالا بره.تا فاطمه رو بغل میکنم علی سریع خودشو به من میرسونه ومنو میگیره که بلند شه ونمیزاره فاطمه بخوابه البته وقتی پیش میاد که باباشون سرکار باشه. اکثرا مخصوصا صبح ها که بابایی خونه نیست از همدیگه جداشون میکنم  ولی خیلی سریع خودشون رو به هم میرسونن سرشون  رو به صورت هم میچسبونن انگار که ابراز علاقه میکنن ان شالله که تا همیشه همینجوری بمونید عزیزکانم...

علی با شعر زیاد کاری نداره فقط وقتی خوابش بیاد یه لالایی براش میخونم خوابش میبره  ولی  فاطمه عاشق اینه که من براش شعر بخونم یا داستان بگم ولی در کل هر چی میخونم دو تا تون گوش میدید اتل متل،لی لی حوضک ،خرگوش اومد اب بخوره، یه دختر دارم ..............

خیلی دوستون داریم ......

 

پسندها (8)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (7)

مامان مریم
28 آبان 94 14:38
ماشالا خداحفظشون کنه...چرا دیگه ازشون عکس نمیذاری
گیلدا
28 آبان 94 21:36
ای جونم خدا حفظ کنه این وروجکارو
مرضیه(مامان 3جوجه طلایی)
1 آذر 94 10:08
ای جوووووووووونم . دیدی می گن روز خوشته سختی ها در راهن. من بهت می گم شیرین تر از اینا در راهن . وقتی که بی دلیل بغلت کنن و بوست کنن. وقتی با ذوق و شوق بدون بغلت. وقتی که با چشمکاشون خستگی یادت بره. وقتی که با قهقهه هاشون بی خوابی هات فراموش بشن. وقتی که با سلامشون سلامتی بیاد سراغت. شادیهای بیشتر تر راهن. تازه دختر هم داری که چه قدر خودشو شیرین کنه.
زهره مامان دوقلوها
5 آذر 94 14:34
سلام ممنون که به من سر زدید خدا جوجه طلایی هاتون رو براتون حفظ کنه انشالله درس رو هم به موقعش ادامه میدید من دیگه وسط مسیر بودم مجبور شدم
مامان
6 آذر 94 16:29
8 ماهگیتون مبارک خوشگلای خاله
مامانِ خمبل و فنقول و فسقل
8 آذر 94 18:05
من نمی دونم چه رازی تو این کنترل وجود داره که انقــــــــــــــــــدر جذابه برا بچه ها خدا حفظشون کنه
مامانِ خمبل و فنقول و فسقل
8 آذر 94 18:05
بابا گفتنش خیلی باحال بود