آغاز هفتمین ماه توت فرنگیام-مخملک گرفتن فاطمه جونم
عطر خواستن شما
ازتمام جانم فرارشده
انگارچشمهایتان جادویم میکند...
شما آرامش من هستین
عشقای من 6 ماهگیتون مبارک باشه خدارو شکر میکنم وازش ممنونم برای اینکه ،هستین الان که دارم این مطلبو مینویسم اصلا حوصله ندارم چون دخملکم مریض شده
و این اولین مریضی توت فرنگیمه واقعا خیلی سخته چون دخترم داره اذیت میشه تب گرفته بینیش گرفته نفس کشیدنش سخت شده ومن وقتی اینارو میبینم خیلی عذاب میکشم حاضرم خودم مریض بشم ولی این دوتا گلم صحیح و سالم بمونن شش ماه اول زندگیتون با تمام سختیاو خوشیاو ناخوشیا بالاخره به پایان رسید البته پایانش با این مریضی کمی تلخ شد خلاصه تو این شش ماه خیلی چیزا یاد گرفتم خیلی خودم سخترو قویتر شدم البته همه اینها در کنار بابایتونه که به دست آوردم واقعا پا به پام اومده و هیچ کجا براتون کم نذاشته چه شبا که من از شدت خستگی نیمه شبا نمیتونستم بلند شم و شیرتونو بدم ولی باباتون با وجود خستگی بلند میشد و شیرتونو حاضر میکرد ومیاوردمن هر چی از بابایی براتون بگم بازم کمه(همسرم آخرین ستاره اسمان را شمردم اما،شمردن زیباییها ومهربانیهای تورا نمیتوانم عزیزترینم) خلاصه تو یه چشم به هم زدنی گذشت فاطمه و علی جونم6ماهشون تموم شد نیم سالتون شده نفسای من
سخته اما خیلی خیلی شیرینه مادری کردن...فاطمه عسل مامان قربونت برم خیلی کارا میکنی که اصلا نمیدونم چی بگم تا حالا بچه ای رو به سن تو ندیدم که موقع خمیازه کشیدن دستشو بزاره جلو دهنش نمیدونم شایدم باشه اما من که ندیدم وبرام خیلی جالبه ماشاالله به همه طرف میچرخین جیغ میزنین موقعی که بابا یتون از سر کار میاد فاطمه جون با دهنت حباب میزنی وهمه لباستو خیس میکنی علی گل پسرم تاج سرم وروجکیه برا خودش کم کم دارین چهار دست وپا میرین.... انشاالله همیشه در پناه خدا محفوظ باشین...منو بابایی عاشقتونیم
الهی.....
به خواب کودکم ارامش..
به بیداریش عافیت..
به عشق اش ثبات...
به مهرش تداوم...
وبه عمرش برکت جاودانه عطا کن...
شکرانه اش با من..


آغاز هفتمین ماه توت فرنگیام-مخملک گرفتن فاطمه جونم 







