ماجرای مسلمان شدن پسرم
روز دوشنبه 28اردیبهشت94بعدازظهر بود که بابااحمد قراربود سید علی رو ببر ختنه بکنه چندروز قبلش بهم گفته بود که بعد چله شون ختنه اش میکنه و به همین دلیل من دل تو دلم نبود
وخیلی از این موضوع ناراحت بودم وحالم اصلاخوب نبودخلاصه روز دوشنبه رسیدو بابا احمد همراه منو عمو نقی و زن عمورفتیم مطب دکتر اسماعیلی یه چند دقیقه ای تو مطب معطل شدیم تا اینکه بابایی و عمو و زن عمو تو رو بردن داخل اتاق ختنه ومنم که اصلا دلشو نداشتم که تو محوطه مطب وایسم چه برسه به اینکه برم داخل اتاقو به همین دلیل پاشدم رفتم پشت در خروجی وایسادم واز بس تو فکر علی بودم همه اش صدای جیغ بچه تو گوشم بود و فکر میکردم که صدای علی منه خلاصه حالم بد تر شدو زدم زیر گریه تا اینکه بعد چند دقیقه احمد اومد بیرونو اومد پیش منو گفت چیه چته منم گفتم یعنی چی چمه مگه تو صدای جیغای علی رو نمیشنوی و احمدم گفت کدوم جیغ منی که اون تو بودم ندیدم که پسرم جیغ بزنه که واقعا هم همینطور بود و نگو من توهم زده بودم ولی قیافه احمد دیدنی بود بمیرم اللهی معلومه چی کشیده بوده رنگش مثل گچ دیوار شده بود خودش برام ماجرا رو تعریف کرد معلومه خیلی سختش بوده اون صحنه هارو دیده ولی خوب خودش میگه چیکار کنم جیگر گوشمه نمیتونستم بزارمشو بیام بیرون وبمیرم برا پسرم بابا ش میگفت که وقتی دکتر سوزن بی حسیشو زد خیلی جاخورد و همون موقع یه ذره گریه کرده ودیگه تا آخرش نق نزده که باعث تعجب دکتر شده بوده قربونش برم پسرم پهلوونی برا خودش ولی وای وای بگم برات از شبش که اومدیم خونه چی بهت گذشت پسرم تا صبح همه اش گریه کردیو ناله زدی که دل منو بابایی خیلی برات میسوخت ولی خب دیگه به قولی گفتنی مردی شدی واسه خودت ایشالا دامادیت پسر نازنینم الانم چند روز گذشته ولی هنوز حلقه ختنه ات نیفتاده اگه تا فردا نیفته باید ببریمت پیش دکتری و اون بکنتش برات که اونم درد داره ایشالا که به خوبیو خوشی تموم بشه ایشالاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا و مبارکت باشه نفسممممممممممممممممم


ماجرای مسلمان شدن پسرم 



